سيد محمد باقر برقعى
26
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به طرف جوى ندانم چه جلوه سر دادى * كه ديدن تو صفا داده روزگار زلال به چشمهسار طبيعت نگه به ناز مكن * زلال چشم تو برهم زند قرار زلال نهد به پاى تو زمزم چو بيد مجنون سر * به امتحان بنشين لحظهاى كنار زلال به جاى آينه ، گاهى نگاه كن بر آب * فزايد عكس رخ تو به اعتبار زلال دلا ! چو غنچه در اين باغ تنگدل منشين * گشايشى طلب از آفريدگار زلال هزار شكر « مسافر ! » كه نوبهار آمد * تو همچو سبزه نشستى به رهگذار زلال اشك تا نميرد شعله شمع شبستانم ز اشك * لالهگون سوزد چراغ چشم گريانم ز اشك همسفر گشتم چو شبنم با نسيم صبحدم * دمبهدم سيراب كردم گلشن جانم ز اشك دل به ياد نرگس شهلاى جانانم گرفت * ابر آمد خيمه زد بر روى چشمانم ز اشك در فراق روى او رنگم به زردى شد قرين * عاقبت درمان نمودم درد هجرانم ز اشك با دلى افسرده رفتم نزد پير مىفروش * ديد من دلخسته و زار پريشانم ز اشك از كرم جامى عطا فرمود و گفتا نوش كن * كرد با پيمانهاى تجديد پيمانم ز اشك در صف عشّاقِ او ، حيرانترين عاشق منم * گاه مجنون ، گاه دلخون ، گاه نالانم ز اشك قطرهء باران اثر اندر دل خارا نكرد * نرم كى گردد « مسافر » قلب جانانم ز اشك